سه کشک...!!!
 
 
آبان 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
کشکایی که قبلآ سابیدیم

سیستم فروشگاه ساز آنلاین سیستم فروشگاه ساز آنلاین
همراه با دامنه ، هاست و سیستم
مدیریت وب سایت و CD آموزشی رایگان
سیستم مدیریت وب سایت
بدون دانش فنی ، مدیر وب سایت شوید
ثبت دامنه + میزبانی وب +CD  آموزشی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 4 دی ماه سال 1384
گدا سوتی!

نگید تو رو خدا ...می دونیم که ما دیگه داریم خیلی تنبلی می کنیم البته خب ما کشکیم و کشکی یه جورای تو ذاتمونه تازه ما هم که یه مدتیه توی دیار اعراب به سر می بریم و به هر حال یه سری از احوالات اونا هم توی ما اثر کرده پس دیگه حسابی تبرعه می شیم...!!!

راستیتش از یه طرف هم از ۱۰ تیر که دیگه حسابی سوژه خنده واسه ملت ایجاد شده و هر روز تلوزیون، توی اخبار و غیر اخبار و گزارش و ... تصاویری بس خشنگ نشون میده! و خلاصه که کار و کاسبیه باقی سوژه های طنز رو کساد کرده...متوجه هستید که؟!

تو این مدت یه سفری هم به وطن داشتیم، جالب بود... چند وقت پیش که اومده بودم ایران داشتم توی قائم راه می رفتم که احساس کردم یه صداهایی داره میاد،  یه کم که گوش دادم دیدم آهنگ بوی پیراهن یوسفه...۱مدتی گذشت، آقا این آهنگ قطع نمیشد پیشه خودم گفتم عجب آدمیه ها خوب اگه نمی خوای جواب بدی حداقل سایلنتش کن! این آهنگ ول کن ما نبودا دیگه داشتم قاطی می کردم. پیش خودم گفتم بابا مگه نمیبینی جواب نمیده؟! خوب حداقل تو قطع کن! عجب سیریشیه ها! خدا نصیب نکنه!

چند دقیقه دیگه دیدم ای بابا این آهنگه هی کم و زیاد میشه اما قطع نمیشه برگشتم پشت سرم و نگاه کردم دیدم ای بابااااااااااا ...یه پسره داره با سوت این آهنگرو میزنه ملت هم  هی پول میذارن تو دستش!!!...

خوبه دیگه! آدم بیاد تو خیابون، ول بچرخه، واسه خودش سوت بزنه، دید هم بزنه، آخرشم یه پولی بذارن کف دستش! کاسبی از این بهتر؟! اگه واسه یه آدم بیکار و احتمالآ بی سواد، این حال دنیا نیست، میشه "حال" رو واسمون توضیح بدید!(البته نه هر نوعش رو!)

بدبختی استعداد هم نداریم هیچ نوع سوتی بزنیم!!

در ضمن تولدم هم مبارک مرسی از مسیح عادی که یادش بود...

 راستی جناب سفیدبرفی، علی سیاه سابق! برگشت.... بزن به افتخارش!!!!! دست قشنگرو بزن!

.:کشک سوم:.


 
جمعه 13 آبان ماه سال 1384
حس و حالِ حالووین*!

چند روز پیش هالووین بود، که من اصولآ  فلسفه اصلیش رو کامل نمی دونم ولی میدونم که خداییش حقش نیست که این همه عذاب الهی تو این شب بریزه سر ما!
در راستای اینکه این هندی جماعت رو خدا آفریده واسه تقلید و چسبودن خودشون به اروپایی ها و به خصوص انگلیسی ها، تو این شب هم بیخیال نمی شن و احساس میکنن با تکریم هالووین موهاشون بور میشه!
خلاصه که چشمتون شب بد نبینه... از سر شب هی قر... قر.... زنگ خونرو می زدن!
هیچ کاری واسه این شب نکرده بودن، حتی یه لباس ساده خوفناک هم نپوشیده بودن ولی همه کیسه به دست دمه هم خونه ها زنگ می زدن که بهشون شکلات و شیرینی و هرجیزه شیرینی بدن... ما هم نامردی نکردیم و عمرآ رو هیچ کدومشون در رو باز نکردیم!
پارسال کلی گز داشتیم چون هر کی از ایران اومده بود، به عنوان سوغاتی گز آورده بود، آخه من نمی دونم ایران چیزه دیگه نداره؟ نمیشه برف آورد، نه؟!
خلاصه این گزا رو دستمون باد کرده بود، فقط چشم به در دوخته بودیم این بر و بکز هندی و کره ای بیان بزنگن که این گزای فاسد یا سالم رو بریزیم تو کیسشون!
خوب پارسال هم به ما خوش گذشت هم اونا، هم کمد ما که خالی شد! اما امسال گزامون تموم شده بود، همرو پارسال داده بودیم، رفته بود، واسه همین اصلآ در رو باز نکردیم...
اون سنگ پا ها هم هی زرت زرت زنگ می زدن.... ما هم کل ملت قزوین رو رو سفید کردیم و با وجود صدای بلند و تابلوی تلوزیون که تا شونصد فرسخ اون ور تر می رفت، نزدیک در نشدیم تا بالاخره یکشون  شاکی شد، در رو باز کرد!
پسره چشم فسقلی کلش رو کرده تو خونه میگه: HELOOOOOOOOOOOO!!!!!
روو رو!
منم پریدم در رو تو دهنش بستم و دو بار قفل کردم!

اما چه حالی می داد اینا پشت در با بقچه! هاشون منتظر بودن، منم از تو چشمی در با موبایل ازشون عکس می گرفتم!











*فرق حالووین با هالووین چیه وقتی هر دوش با H نوشته میشه؟!

 
شنبه 7 آبان ماه سال 1384
احمدی‌نژاد فیلتر می شود!


علیک سلام علیکم...
در راستای اینکه ما و عربا کلا عشق تعطیلی و دو دره کردن کار و تلاش! و تحصیل رو داریم، من نمی دونم ما به اونا رفتیم یا اونا به ما؟ یا شایدم هوای خاورمیانه این طور ایجاب می کنه!
به هر حال دست خودمون نیست.... عشق تعطیلی داریم...
ولی تو ایران یه ضد حالایی هست که هر سال هی میگن تعطیلی عید کم میشه، تعطیلی های دیگه کم میشه و ...(که هیچی هم نمیشه!) ولی اینجا هر سال توپ تر از پارسال!
مثلآ ما پارسال به خاطر فوت شیخ زاید(بابا زاید!) ۱۷ روز تعطیل بودیم!
بعد هی بگید چرا این ملت اماراتی انقدر شیخ زاید رو دوست دارن!... من خودم همون پارسال موقع فوتش فهمیدم و به بابا زاید علاقمند شدم!
حالا هی من میگم واسه شادی روحش، سالگردش هم به همون مقدار تعطیل کنیم که همچین یاد و خاطرش زنده شه... حالا سالگرد فوتش رو نگرفید، سالگرد تعطیلات ۱۷ روزه رو که باید بگیریم! نگیریم؟
اما به دلیل مسائل امنیتی دیگه من گیر نمی دم! خواستید تعطیل کنید، خواستید نکنید! ما که خودمون رو تعطیل میکنیم!
عید فطر هم که نزدیکه... اونم یه دو هفته ای تعطیله و ما عزم سفر به وطن را داریم!


راستی احمدی نژاد جدید(به دلیل کثرت جوکای احمدی‌نژادی، کلمه نا مآنوس و بی مفهوم جوک، به احمدی‌نژاد تغییر نام داد!) رو شنیدید؟

میگن:
"می خوان SMS ها رو هم فیلتر کنن که ملت زیاد با احمدی‌نژادهای احمدی‌نژاد(احمدی‌نژاد اول: جوک) حال نکنن دیگه!..."

این آخریه جوک نبودا! میگن اینجوریه... پس تا دیر نشده هرچی احمدی‌نژاده، بفرستید. هرچی SMS عاشقانه دارید بفرستید، که فردا دیر است!


اگه فردا اومدن به جرم تکثیر(بر وزن تشویش) اجواک(جمع جوک بر وزن اذهان) عمومی گرفتنتون، نگید نگفتیا!

 
جمعه 15 مهر ماه سال 1384
ملکی ایرلاین تو بهترین مالی!


تا حالا شده یه سفرتون ۱۴ ساعت طول بکشه؟!
نه بابا منظورم این نبود که رفته باشید اون ور دنیا!(که اونم ۱۴ ساعت طول نمی کشه).
رکورد رو زدیم، یه سفر ۱ ساعت و نیمه رو طی ۱۴ ساعت انجام دادیم!
نه برادر! با الاغ نرفتیم. با آسمان، جانشین به حق ملکی ایرلاین رفتیم!



بله...
داستان از این قراره که ما بعد از ۲ روز اقامت تو تهران وقتی خواستیم برگردیم دبی، هیچ بلیطی جز آسمان گیر نمیومد. ما هم خر شدیم، گرفتیم... آخر و عاقبتشم شد تلف شدن کامل یه روز!
حالا ما که کلآ الافیم، همه روزمان تلف میشه، اینم روش... ولی ملتی همسفرمون بودن که مثلآ فقط واسه یه روز میخواستن بیان دبی و کار داشتن و .. اونم که یه روزشون پرید!
ما کله سحر(۱۰ صبح) از خواب پا شدیم، تا ۱۱ اماده شدیم. ۱۱ به مقصد فرودگاه امام خمینی سوار ماشین شدیم و این سفر ۱ ساعت طول کشید. البته من که خواب بودم. ولی بدیش این بود که بعد از یه ساعت خوابیدن، فکر می کردم ۱۰ دقیقه خوابیدم. نمی دونم چرا زمان تو دنیای خواب خیلی دیر تر از حالت عادی میگذره... خیلی بده ها!
خلاصه. موقعی که رسیدیم دیدیم یه سری شاکین و داد و بیداد دارن با مسولای فرودگاه نگو اینا پروازشون ۷:۳۰ صبح بوده، تا ۱۲ الاف شده بودن، کلی شاکی بودن. ما گفتیم تا ۲:۳۰ مونده، بریم یه چیزی بخوریم... یه بوفی بود اونجا، یه چیزی خوردیم و از ترس جا موندن از پرواز زود رفتیم واسه چک کردن پاسپورت و اینا... اما  خبر رسید که پرواز ۱ساعت و نیم تاخیر داره و میشه ۳:۳۰. بعدش حدود ۳ گفتن نه شده ۵! بعدش نزدیکای ۵ گفتن شده ۷! اخرشم ۹:۳۰ پرید...

هی زرت زرت ساعت پروازمون عوض میشد و هی میافتاد عقب تر!

هیشکی جرات نمی کرد از همون اول بگه: ۹:۳۰!
البته نمیدونم شایدم قصدی نبوده و خودشون هم از اونجایی که آخر برنامه ریزی و نظمن، نمی دونستن کِی آماده پرواز میشن!

شاکی شدن ملت و خلاصه داد و بیداد و مسول رو صدا کن و ... که البته خوب معمولآ این موقع ها هیشکی مسول نیست! هرکی رو گیر میاوردیم میریختیم سرش و اعتراض و ... صرفآ واسه خالی کردن خودمون وگرنه فایده نداشت که! خیلی جالب بود... همه با هم میگفتن: ملکی! ملکی! ملکی!



تا ۹:۳۰ اونجا الاف بودیم، به اضافه اون ملت پرواز ۷:۳۰! (این ۷:۳۰یا یه سری ۵ فرستادنشون برن، تا کاشان رفته بودن، بعد یکی از موتورا سوخته بود، ملت اشک، گریه زاری که تمومه... ولی اخرش برگشته بودن تهران!)



مردم از بس قهوه و چایی و دلستر خوردم! آخه جالبش اینجا بود که رستوران و مواد خوراکی جامد پیدا نمی شد!
یارو کافی شاپه یه تابلو زده بود: هات داگ، ژامبون و ...
من و مریم یه سال انتخاب کردیم که چی بخوریم، بعدش به زنه گفتم: ۲ تا ژامبون مرغ!
گفت: شرمنده! هنوز نداریم!
گفتم: بابا اون بالا زده ...
گفت: فعلآ تابلوش رو زدیم، ولی هنوز یخچال و امکانات نداریم که ساندویچا رو بیاریم...
مرسی امکانات!
وای چه دردناک بود که اسم غذا ها جلوت باشه اما مجبور باشی صدمین فنجون قهوت رو بخوری!

خلاصه....



ساعت ۹:۳۰ گفتن: بیاید سوار شید!
آقا رفتیم، گفتن فلان گیت، همه رفتن اونجا، بعد گفتن: نه... اون گیته...
خلاصه ۴ بار از این سالن رفتیم اون سالن...
یکی میگفت: دوی سرعته! میخوان استقامتتون رو امتحان کنن...



آخرش سوار شدیم. بغل دستیم زنگ زد مامانش: مامان داریم راه میافتیم... دعا کن!
۱۱ رسیدیم. تا ۱۲ هم تو فرودگاه دبی معطل شدیم چون ۶۰ تا پرواز با هم اومده بود، باید یه ساعت معطل یه ساک فسقلی میشدیم...

اما باید با اطمینان بگم: آسمان، ملکی ایرلاینه، ملکی ایر لاینه!

 
سه شنبه 29 شهریور ماه سال 1384
پشم و شیشه‌ی ضرغامی!



سلام...
بعد از یه مرخصی دادن به مخاتون، شروع میکنیم این دفعه از تلویزیون برادر ضرغامی...
اگه کسی تقویم نداشته باشه، اصولآ با دیدن برنامه های تلوزیون ایران نمی فهمه، اون روز جشنه، یا عزا!
نوحه خونا، همیشه عضو لا ینفک برنامه های تلویزون هستن... چه تو جشن، چه تو عزا! اصن به خودشون هم زحمت نمیدن شعری که می خونن رو هم عوض کنن؛ طرف میاد همون شعری که توی شهادت میخونه، توی میلاد و تولد هم می خونه... بازم مثه همیشه طوری صداش رو خشدار و گوش پاره کن می کنه و شروع می کنه به خوندن. ملتی هم که اونجا نشستن، دقیقآ با یه آهنگ، یا دست می زنن، یا سینه...(نکنه میخواستی بشکن بزنن؟ آره!) کلآ فرقی نمی کنه اون روز چه روزی باشه، نون نوحه خونای ایران(جاهای دیگه هم مگه نوحه خون دارن؟) ۳۶۵ روز سال تو روغنه!
مثلآ همین امروز که نیمه شعبانه، تلویزیون چه چیز جالبی گذاشت که حتی ۵ دقیقه هم پای تلوزیون نگهتون داشته باشه؟
ما که فقط کانال ۳ رو داریم، امروز یا عزاداری بود، یا آقای حسنی رو دیدیم که سر قفلیه کل شبکه هاست... غیر از کانال ۱ و ۲ که حتی از باقی کانالا هم ضعیف تر هستن(اونا دیگه چیَن؟!)، باقی کانالا نصف برنامه هاشون رو حسینی پر میکنه! نصف دیگه هم که:

یکی میگفت تلوزیون ایران پشم و شیشه است(دستگاه تلوزیون که شیشه است و ایران هم که از صبح تا شب پشم پخش میکنه!)... والا راست میگفت!


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

تعداد بازدیدکنندگان : 132632


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها